بعد ازانقلاب تلاش بسیاری شد تا واقعیت ها مشخص شود اما خبردرگذشت محمدرضا سعیدی که از همان زمان هم بر اثر افشاگری های هم سلولی هایش شهادتش مسجل بود،هیچ نتیجه قطعی درباره چگونگی فوت بقیه به دست نیامده است. درباره تختی بسیار گفته شده اما کسی نمی تواند قاطعانه نظر بدهد. درباره مصطفی خمینی کمتر نظری داده شده است و به نظر می رسد فوت طبیعی مورد قبول بسیاری است. درباره درگذشت علی شریعتی چطور؟ دکتر علی شریعتی در میان این افراد وضعیت ویژه دارد.
جنازه وی سال هاست در سوریه و در جوار حرم حضرت زینب (س) به امانت سپرده شده اما هرگز آوردن جنازه اش به کشور، جدی نشده است! با چنین وضعیتی معلوم است که سخن گفتن از مرگ دکتر شریعتی هم چقدر می تواند با اما و اگر و… همراه باشد. با این حال در این نوشته سعی شده فارغ از همه نظراتی که درباره این اندیشمند بزرگ معاصر وجود دارد، به بررسی مرگ ناگوار وی در آستانه انقلاب اسلامی پرداخته شود. آنچه دراین نوشته به عنوان مرجع در نظر گرفته شده، دو کتاب است. اولی «طرحی از یک زندگی» نوشته خانم دکتر پوران شریعت رضوی همسر گرانقدر دکتر شریعتی است که در واقع زندگینامه شریعتی است و دیگری کتاب «از شریعتی» نوشته دکتر عبدالکریم سروش است که در آن گفته هایی درباره مرگ و تشییع جنازه شریعتی آمده است و با توجه به دقت سروش و اینکه او از جمله اولین کسانی است که بر سر جنازه دکتر رفته و مقدمات تشییع وی را آماده کرده است، منبعی مورد وثوق به شمار می رود.
چرا دکتر شریعتی به انگلستان رفت؟
اسفندماه سال ۱۳۵۳،شریعتی پس ازتحمل ۱۸ ماه زندان انفرادی درکمیته شهربانی آزادشد. اسارت درازمدت درسلول،اوراسخت به نورآفتاب حساس کرده بود واز نظر روحی هم بسیار افسرده شده بود. رژیم همه راه های مبارزه اجتماعی را براو بسته بود،حسینیه ارشاد تعطیل واوازتدریس دردانشگاه محروم شده بود.مبارزه مخفی هم عملا امکان نداشت.ساواک اوراشدیدا تحت نظرداشت وروز به روزهم حلقه این محدودیت ها تنگ ترمی شد:“ظاهراآزادهستم وازقید اسارت،به اصطلاح رهایی یافته ام ولی آنچه مسلم است نوع زندانم تغییر کرده و اززندان دولتی به زندان خانه منتقل شده ام.”
یکی از شب ها درحال عبورازخیابان،چند نفرازدانشجویانش،اورامی شناسند،اورادرمیان می گیرند، دکترهم که ازدیدن آنها خوشحال شده، طبق عادت دیرینه اش باآنها گرم گفت وگو می شود، مدتی باهم صحبت می کنندوبعدازهم جدامی شوند.پس ازچندروزخبرمی رسدکه همه آن دانشجویان دستگیر شده اند.
توانایی های دکتر شریعتی–براساس آنچه همسرش نوشته است–درروزهای خانه نشینی اجباری روز به روز کاهش می یافت و اعصابش سخت فرسوده ترمی شد.درنامه ای که اوبرای یکی از دوستانش می نویسدبه این واقعیت اشاره می کند:
“… من که زندگیم معلوم است احتضار!یک جان کندن مستمرونامش زندگی کردن.هرروزصبح که درآینه خودم را می بینم،درست می بینم که لا اقل سالی برمن گذشته است. دیشب و پریشب،همیشه برایم پارسال و پیرارسال است،روزها را برای این که ازعمرم بدزدم می خوابم و شب ها! با تنهایی و سکوت وسیاهی درزیرباران رنج ها که مدام می بارد، زانو به بغل، خاموش می نشینم و انبوهی ازخاطره های مرده و آرزوهای مجروح در برابرم، تا آفتاب که سر می زند و هوا روشن می شود و صدای پای روز،سرفه ها وگنجشک ها واتومبیل هاوآغاز حرکت و کار!از ترس می روم و به خواب فرو می روم.البته بیکار نبوده ام،بزرگترین کاری که کرده ام این است که هنوز زنده مانده ام و این دشوارترین وظیفه ای بوده است که انجام داده ام و اگر انصاف بدهند،بسیار کارها که نکرده ام و مگر این ها خود، کار نیست؟ مگر ثواب سیئاتی که کسی انجام نمی دهداز ثواب بسیاری حسنات که انجام می دهند بیشتر نیست؟ …”
روزهای قبل از وفات
دکترشریعتی پس ازدوسال،خسته ازوضعیتش تصمیم به“هجرت” می گیرداما ممنوع الخروج بودن مانع بزرگی برای مهاجرت اوبه خارج ازکشور بوده است. درمشورتی که دکتر با دوستانش می کند وبا تحقیقات آنهامشخص می شود که تمام پرونده های اودرساواک تحت عنوان “علی شریعتی” یا “علی شریعتی مزینانی” طبقه بندی شده است.درحالی که نام خانوادگی اوطبق شناسنامه “مزینانی” بوده نه شریعتی. به همین دلیل او می تواند پاسپورت بگیرد و ۲۶ اردیبهشت ۵۶ تهران را به قصد بروکسل ترک می کند: “بالا خره صبح دوشنبه بر روی قالیچه سلیمانی سابنا، از زندان سکندر پریدم! لحظه های پردلهره، بیم وامید،اسارت و نجات وگذرازآن پل صراط درآن دقیقه خطیرو خطرناک،اما مجهولی که جزتقدیرازآن آگاه نیست…”
چند روزبعد خبرخروج دکتر شریعتی ازکشور توسط دوستان وآشنایانش پخش می شود وبه گوش ماموران ساواک هم می رسد وآنها به دنبال مقصد ومحل اقامت شریعتی می گردند.وی دویا سه روزدرهتل اینترنشنال بروکسل اقامت می کندوبعد تصمیم می گیردبه انگلیس برود.وی پس از رسیدن به لندن با یکی ازبستگان همسرش به نام دکترعلی فکوهی تماس می گیرد ومنزل او در ساوت همپتن را به عنوان اقامتگاه موقت انتخاب می کند. بعد ازیک هفته اواتومبیلی می خرد با همان خودرو وارد کشتی می شودو به بندر لوهاور فرانسه می رود و در جاهای مختلفی – از جمله چند روزی در منزل دکتر حسن حبیبی – اقامت می گزیند و درشب ۲۶ خرداد دوباره ا راه دریا به ساوت همپتن برمی گردد.درمراجعه به منزل ،مورد ظن پلیس انگلستان قرار می گیرد و چند ساعتی در اداره مهاجرت بازداشت می شود.شریعتی از ۲۶ تا ۲۸ خرداد که روز خروج همسر و دخترانش از ایران بوده، بسیار مضطرب و نگران بوده. شبها علی رغم خستگی ناشی از سفر بیدار می مانده و روزها منتظر خبری ازایران،پای تلفن بوده است. ۲۸ خرداد همسرش به منزل علی فکوهی تلفن می زندوخود دکترشریعتی گوشی رابرمی دارد.خانم شریعت رضوی به شریعتی می گوید که دخترا ازایران خارج شده انداما مانع خروج اوازکشور شده اند.
شریعتی به همسرش می گوید:“به فرودگاه خواهم رفت و به محض رسیدن بچه ها، تو را مطلع خواهم کرد. به گفته آقای فکوهی،آن روز قبل از رفتن به فرودگاه، مقداری وسایل ضروری و مواد غذایی تهیه می کنند و به خانه ای که اجاره کرده بودند می برند،بعد به اتفاق ناهیدونسرین فکوهی، به فرودگاه می روند. پس از مدتی انتظار بالا خره هواپیما به زمین می نشیند. چند دقیقه بعد سوسن و سارا،دو دختر بچه روسری به سر با چهره هایی نگران، درحالی که مترصد یافتن پدر بودند، پیدا شدند.شریعتی به طرف آنهامی رودوبامهر آنهارادرآغوش می کشد،آنها علی رغم شادمانی، گریه می کنندواشک می ریزند،پدربه آنهادلداری می دهد وبا کمی شوخی ومتلک،سربه سرشان می گذارد تا ذهن کودکانه آنهامجبورنباشدبار رنجی به آن سنگینی را تحمل کند.همگی از فرودگاه به منزلی که شب قبل،از یک پاکستانی الا صل مقیم انگلیس اجاره کرده بودند،می روند.درمسیربرگشت از فرودگاه به خانه،آقای فکوهی رانندگی می کرده،ظاهرا علی آن شب کلا بی حوصله بوده است.
آقای علی فکوهی می گوید: “آن شب من ناگهانی و سرزده، به اتاقی که تصور نمی کردم کسی در آنجا باشد وارد شدم دفعتا دکتر را دیدم که با حالتی بسیار عرفانی به نماز ایستاده است. بی اختیار محوآن حالت شدم. بسیار ازآن خلسه سکرآور تاثیر پذیرفتم. پس از تمام شدن نمازش پرسیدم: چرا شما این قدرمنقلب ودگرگون هستید؟دکتر جواب داد: نیروهای امنیتی با جلوگیری ازخروج پوران و مونا،نبض مرادردست گرفته اند.این تنهابرگ برنده ای است که دردست دارند و به وسیله آن می توانندمراتحت فشارقراردهندوبه کشور بازگردانند، احساس می کنم فصل تازه ای در زندگی من آغاز شده است.”
درگذشت دکتر شریعتی
“آن شب تا ساعت ۱۱ همه دورهم نشسته بودیم وحرف می زدیم ولی دکترساکت وغمگین وگرفته بودوحرفی نمی زد.حدود نیمه شب،علی فکوهی و ناهید به خانه خودشان می روند وبانسرین قرار می گذارند که فردا صبح آماده باشند تا به اتفاق به بدرقه دوستشان بروند.دکتر هم به اتاق خوابی که،در طبقه پایین قرارداشته می رود که بخوابد. (این اتاق از یک طرف رو به جنگل بوده و پنجره اتاق به علت گرمای هوا باز بوده است) بعد ازمدتی، دکتر به سارا می گوید، لیوان آبی برایش ببرد. ساراآب رامی برد،پس ازگذشت مدتی بازبچه ها راصدا می کندویک استکان چای می خواهد. به نظرناآرام می رسیده وخوابش نمی برده است. سوسن وسارا و نسرین هم برای استراحت، به طبقه بالا می روندومی خوابند.فردا صبح ساعت هشت، ناهید و آقای علی فکوهی برای بردن خواهرشان نسرین به خانه می آیندودرمی زنند،ولی کسی دررابازنمی کند. مدتی هم پشت در می مانند تانسرین، ازخواب بیدار می شود.اوکه برای باز کردن دربه طبقه پایین می آید،می بیند که دکتردرآستانه در ورودی اتاق به پشت افتاده و بینی اش به نحوی غیرعادی سیاه شده و باد کرده است.وحشت می کندوهراسان می دوددررابازمی کند.بااضطراب جریان رابه برادرش می گوید.ناهیدوبرادرش متحیروغمگین واردخانه می شوند،ناهیدبلافاصله نبض دکتررامی گیرد واوهم نظرناهید راتایید می کند،بلافاصله نسرین به طبقه بالا،به اتاقی که بچه ها درآن خوابیده اندمی رود ومراقب آنها می شودتا پایین نیایند که پدرشان رابه آن حال ببینند.
علی فکوهی،وحشت زده فورا به اورژانس بیمارستان سوت همپتون تلفن می کند. آمبولا نس می خواهد.بعدازمدت کمی آمبولانس می رسد.آ نها هم پس ازمعاینه نظرمی دهند که دکتردرگذشته است.اورابرای انتقال به بیمارستان،روی صندلی چرخدارمی نشانندوبه آن می بندندتاازدید همسایگان، ناخوشایند نباشد. بعدازاین که شریعتی را به بیمارستان می برند،آقای فکوهی به خانه دوستش که درهمان حوالی بوده می رود. جریان را به او می گوید. شخص اخیر هم خبر واقعه را تلفنی به چند نفر از دوستان دکتر،اطلا ع می دهد.سپس آقای فکوهی همراه خواهرانش و سوسن و سارا،از خانه ای که چنین فاجعه ای در آن اتفاق افتاده،خارج می شوندوبه خانه خودشان می روند.
چند ساعت بعد،از طرف سفارت ایران به آقای فکوهی تلفن می شود(!) ومی خواهند که آقای فکوهی جنازه را به آنها بدهد،تا خودشان بقیه تشریفات قانونی را انجام دهند (!). آقای فکوهی، متحیروغم زده به آنها جواب می دهد:“من هیچ گونه اختیاری ندارم. باید خانواده دکتر در این مورد تصمیم بگیرند.من تنها کاری که کرده ام، این است که به خانواده اش اطلاع داده ام.”
پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی، انجام معاینات اولیه، تنظیم صورت جلسه و انجام سایر تشریفات اداری – بر خلا ف بیان عده ای – بدون آن که لزومی به کالبدشکافی دیده باشند، علت مرگ راظاهرا“انسداد شرائین ونرسیدن خون به قلب” اعلام می کنند. در این موقعیت، کنفدراسیون ودانشجویان مبارز ایرانی مقیم اروپا،خواستار کالبدشکافی می شوند.ازطرفی برای انجام کالبدشکافی، به گفته وکیل احسان، علا وه بر لزوم طرح شکایت ازطرف خانواده، دردست داشتن پرونده “آنکت” پلیس نیز لازم بود. اموری که تحقق هر یک از آنها،مستلزم گذراندن مراحل اداری مختلف بود.با توجه به توطئه ساواک – ارسال یک گروه به سرپرستی یک افسر امنیتی برای تحویل گرفتن رسمی جسد جهت انتقال به ایران – وهمچنین احتمال همراهی قریب الوقوع پلیس انگلیس با نیروهای ساواک شاه،تصمیم به عدم درخواست کالبدشکافی و همچنین انتقال فوری جسد به سوریه – چون امکانات آن کشور مناسب تر تشخیص داده شده بود – گرفته می شد. (این تصمیم پس از یک شور جمعی با حضور کلیه شخصیت های سیاسی و دوستان دکتر در خارج و با اجازه وکیل خانواده گرفته می شود).آقای فکوهی می گوید: “من تعجب کردم که مامورین سفارت از کجا، چنین خبری را آن هم با این سرعت شنیده اند! زیرا من در آن روز “شوم”، پس از این که وارد خانه شدم و با آن صحنه غیرمنتظره روبه رو شدم. پس از تلفن به اورژانس بیمارستان “ساوت همپون”، در فاصله ای که اورژانس بیاید، فقط به یکی از رفقایم که وی هم قبلا از اقامت دکتر در منزل من به دلا یلی مطلع بود، تلفن کردم و جریان را گفتم. آن هم برای این که از او بخواهم به جای من، دوستی مشترک را- که منتظر ما بود تا به فرودگاه برسانیمش – بدرقه نماید و مطمئنم که آن رفیقم – که او را خوب می شناختم – با سفارت ایران، کوچکترین رابطه سیاسی نداشت، علا وه بر این که از علاقه مندان دکترهم بود. پس ازکجاافرادسفارت ازواقعه خبر داشتند؟… خدا می داند! از نظر من، هنوز مسائل مبهمی پیرامون قضیه وجود دارد که بدان پاسخ درستی داده نشده است.”
روایت دکتر سروش از ساعت های بعد از مرگ دکتر شریعتی چنین است:
خاطراتی را می گویم که به طور کاملا واضح و روشن درذهن من است. سه نفر بودیم. راه افتادیم و به منزلی که مرحوم دکتر،شب قبل در آنجا اقامت داشت رفتیم.دودختر مرحوم دکتر،آن موقع بسیارنوجوان بودند.مثل دو گنجشک پژمرده، لباس های مشکی پوشیده بودند و کنار دیوار ایستاده بودند. سراسررخسارشان راغم پوشانده بود.ما وارداتاقی شدیم وآنها تختخوابی را که مرحوم دکتر بر آن خوابیده بود به ما نشان دادند. گفتند تا دیرگاه با ما نشسته بود وسخن می گفت. تازه هم از راه رسیده بود وعلی رغم خستگی، نشست و نشست و چای خورد و تعریف کرد و سخن گفت و سیگار کشید و … تا نزدیک سحر. پس از اذان صبح، نمازش را خواند و برای استراحت به اتاق خود رفت تا بخوابد.هنگام صبحانه خوردن،اهل خانه منتظرمرحوم دکتر بودند که بیاید و درصبحانه با آن ها شرکت کند. می گفتند که نیامد و دیر کرد. صدا کردیم. جواب نیامد. به اتاق او رفتیم. گفتند همین که وارد اتاق شدیم، دیدیم که دکتر با صورت به زمین افتاده است. حتی به ما آن نقطه ای از موکت اتاق را که آثار ساییدن بینی دکتر در آنجا هنوز آشکار بود نشان دادند، کاملا معلوم بود که هنگامی که او می خواسته از تخت پایین بیاید، قلبش درد گرفته و دست روی قلب گذاشته و دیگر نتوانسته کنترل خود را حفظ کند و با صورت به زمین افتاده است.
به هر حال با دیدن این وضع بلا فاصله آمبولانسی خبر کرده بودند و ماموران آمبولانس هم تا آمده بودند،درهمان محل علا ئم حیاتی مرحوم دکتر را معاینه کرده بودند و گفته بودند که ۱۵ دقیقه است ایشان فوت کرده،درعین حال به سرعت او را به بیمارستان ساوت همپتن رسانده بودند. ما هم به بیمارستان رفتیم.دکتر را به سردخانه برده بودندومارابه سردخانه راه نمی دادند.من کارت دانشجویی ام همراهم بود و چون روی آن نوشته بودند دکترفلا نی، آنها تصور کردند من طبیبم و اجازه دادند به سردخانه وارد شوم و همراه دوستان به سردخانه وارد شدیم. در آن جا دو کشو بود. اولی راکشیدند تا جنازه دکتر را به ما نشان بدهند.اما درکشوی اول، جنازه یک زن بود. کشوی بعدی را کشیدند که جسد مرحوم دکتردرآن بود.بسیاربسیارآرام خوابیده بود.من حقیقتا کمتر چهره آرامی را،این چنین دیده بودم. موهای سرش تا روی شانه هایش ریخته بود وفوق العاده آرام خوابیده بود.آقای
میناچی که همراه ما بود، جلو رفت و به دلیل اینکه وکیل بود و با پاره ای ازامورآشنایی داشت، کمی کوشید تا با دقت نگاه کند و ببیند که آیا زخمی یا آثار ضربه ای یا چیزی برروی بدن دکتر دیده می شود یا خیر؟ که حقیقتا نبود.خیلی چهره معمولی ای داشت، اصلا گرفته نبود،درهم نبود،چشم هایش برهم بودو دریک خواب ناز ابدی فرو رفته بود.
بیرون آمدیم و به لندن بازگشتیم و دوستان دیگررا خبر کردیم. به هر حال مقدمات برگزاری مراسم ترحیم و بزرگداشت مرحوم دکتر،فراهم شد. دوستان درسراسر دنیا – چنان که گفتم – همه با خبر شدندویکی پس ازدیگری،از این جا وآن جا دررسیدند. درآن ایام، لندن،ایام بسیار شلوغی را پشت سر می گذاشت وهمه کسانی که در آن وقت نامی داشتند وازمخالفان به نام رژیم شاه بودند،این جا گرد آمدند. درهمین اثنا،جناب آقای شبستری هم که امام مسجد هامبورگ بودند، بدون خبر از این که چنین اتفاقی افتاده است به منزل یکی از دوستان که بقیه دوستان هم درآنجا بودند وارد شدند. ایشان به من می گفت وقتی آمدم، دیدم همه چهره ها گرفته است;من خبر نداشتم که چه اتفاقی افتاده است ولی پا به مجلس که گذاشتم،دیدم مجلس غیرمتعارفی است.وقتی به ایشان گفتند که مرحوم شریعتی از دنیا رفته است،به طوری بسیار طبیعی، آهی از نهاد برکشید و گفت: عجب! دکتر شریعتی هم به تاریخ پیوست و حقیقتا به تاریخ پیوسته بود. به هرحال مقدمات فراهم شد و برخلاف مشهور،جنازه مرحوم دکتردراین جا یعنی در“امام باره”،غسل داده نشد بلکه دریکی ازمساجد لندن که مسجدی کوچک و متعلق به اهل سنت بود وغسال خانه ای داشت،غسل داده شد. بنده و جناب آقای شبستری متعهد تغسیل و تکفین ایشان بودیم;یعنی درواقع، دوستان ازآقای شبستری خواسته بودند و یشان هم به من گفت که بیاتاباهم این کارراانجام بدهیم، لبته دونفر دیگرهم به ما پیوستند: آقای دکتر ابراهیم یزدی و آقای صادق قطب زاده.این چهارنفربودیم که جنازه مرحوم دکتررا آوردند. دیگر جسد دکترسالم نبود، سرتاپای او را شکافته بودند، تمام سر و بدن شکافته شده بود، نمونه برداری شده بود و بررسی های طبی بسیار جدی ای صورت گرفته بود. بیمارستان ساوت همپتن، یک گزارش مفصل طبی در باب مرگ دکترارائه کردودرآن گفته بود چیز مشکوکی دیده نشده است ومرگ اومثلا براثربه قتل رسیدن،دسیسه،زهر،دشنه وچیزی ازاین قبیل نبوده و به نظر می آید که به مرگ طبیعی ازدنیا رفته است;مرگ طبیعی یعنی با سکته.اتفاقا همان روزی که به ساوت همپتن رفته بودیم و برای اولین باربا جای خالی مرحوم شریعتی روبه روشدیم وبعدا به بیمارستان رفتیم،در همان اتاقی که مرحوم دکتر خوابیده بود،سطلی بود که شاید در آن، نزدیک به ۴۰ تا ته سیگار بود یعنی در همان مدت کوتاه،مرحوم دکتر مقدارزیادی سیگارکشیده بود. طبیبان مجلس مابهترازمن می دانند که درحالت عصبی شدید و با آن فشاری که دکتر،درآن روزها،درآن قرارداشت،امکان چنین رخدادی وجودداشته است،خصوصا این که شب قبل ازحادثه مرحوم شریعتی به فرودگاه «هیثرو» رفته بود چون قرار بود دختران او بیایند، همه مسافران آمده بودند الا دختران او. دوست ما نقل می کرد که فوق العاده مضطرب شده بود.چون خانمش از تهران تلفنی به او گفته بود که دخترها ازگمرک و قسمت کنترل گذرنامه گذشته اند وبه طرف هواپیما رفته اند. وقتی دخترها نیامده بودند،اوشدیدا مضطرب شده بودکه مبادادوباره حیله ای درکار بوده وبه نام سوارشدن هواپیما،دخترک ها راهدایت کرده اند و به جای دیگری برده اند و مثلا آنها را گروگان گرفته اند یا زندان انداخته اند.همه این فکرها ازسراو گذشته بود واو را فوق العاده درپیچیده بود. البته دخترها آمده بودند و با او به ساوت همپتن رفته بودند.این فشارها بوده وبعد هم این همه سیگارمصرف شده بود که من گمان می کنم به بهترین وجهی می تواند علت یک سکته قلبی ناگهانی را توضیح بدهد.
پس از فوت دکتر شریعتی،روزنامه های رسمی مثل کیهان، اطلا عات و بامداد با حروف درشت در صفحات اول،ازاوتجلیل می کردندوطوری وانمود می کردند که اوفقط یک اسلا م شناس بی ضررو خطربوده وچون مریض بوده،به مرگ طبیعی درگذشته است.ساواک دستور داده بود که مبارزات، شکنجه ها،زندان ها،تعقیب ومراقبت ها وعذاب هایی که علی ازحکومت متحمل شده بود،کاملا مسکوت گذارده شود.
به هر حال،ساواک تعدادی ازمامورین عالی رتبه خودرابه لندن می فرستدتااگربه صورت عادی توانستندجنازه راازخانواده تحویل بگیرند که چه بهتر; وگرنه آن را به هرشکل ممکن بربایندوبه ایران بیاورند.غافل ازاینکه دوستداران دکترودانشجویان خارج ازکشور،با هوشیاری سیاسی،این ترفندآنهارانیزخنثی خواهندکرد.آنها به محض اطلا ع از ینکه ساواک مارابرای گرفتن جنازه تحت فشارگذاشته،وکیلی ازطرف خود و وکیل دیگری برای احسان می گیرند وآنها رامامورمی کنند که از دولت انگلیس بخواهندجسد راتحت هیچ شرایطی به افرادسازمان امنیت ایران تحویل ندهدوخبراین اقدامرابلافاصله برای هواداران ومبارزان خارج ازکشوردراروپا وآمریکا ولبنان مخابره می کنند.
خبرشهادت علی به صورت بسیارگسترده توسط مبارزین خارج ازکشورمنتشرشدواحزاب وسازمان های مختلف سیاسی باانتشاربیانیه های گوناگون،ازدست دادن علی را“سوگ قلم وشرف” تعبیرمی کردند.اما روزنامه های کیهان واطلاعات که مهم ترین روزنامه های کشورمحسوب می شدند،پس از دوروز سکوت،درتاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۵۶،اطلاعیه ای رادرج کردندکه مرگ علی راطبیعی و ناشی از بیماری های ریشه دار جلوه می داد.
متن اطلاعیه چنین بود:
“مرحوم دکترعلی شریعتی که برای درمان ناراحتی چشم و کسالت قلبی خود به انگلستان رفته بود، در آنجا بر اثر سکته قلبی درگذشت.”
خانم دکتر شریعت رضوی دراین باره این نکته را تذکر داده است که علی هیچ گاه ناراحتی جسمانی خاصی نداشت. کسی ازاعضای خانواده وفامیل به یادندارد که اوحتی یک بارازدردیاناراحتی جسمانی گله کرده باشدومهم ترازآن اینکه اوهیچ گاه به پزشک مراجعه نکرده بود.همه دوستان و نزدیکان علی می دانند وی فردی قوی وسالم بود وخودش به این نکته توجه داشت.حتی بعداز تحمل آخرین زندان که هیجده ماه به طول انجامید،با آنکه تمام این دوره راهم درسلول تنگ، تاریک و انفرادی زندان شهربانی سپری کرده بود،فقط گه گاه ازنورخورشیدناراحت می شد.غیرازاین هیچ ناراحتی دیگری نداشت،علی ازاین نظربه خودمی بالیدوبه شوخی می گفت:“من آنم که سلول تاریک هم نتوانست برسلامتی ام اثر بگذارد”وراست هم می گفت;من که همسراو بودم،هرگز به یاد ندارم که اوازدرد شکایت کرده باشد. دفترچه بیمه اوهم به خوبی نشان دهنده این ادعاست. تمام اوراق این دفترچه (که به عنوان سند در دسترس است) سفید است.علی ازاین دفترچه فقط یک بار در تاریخ ۵۵/۴/۲۸ استفاده کرده است، آن هم نه به علت بیماری قلبی یا فشارخون یا قندوغیره،بلکه برای گرفتن عینک بوده است.
خوانندگان آگاه تصدیق می کنند که کسی با اواضاع مالی مشابه ما،درصورت بیماری،حتمااز دفترچه بیمه خدمات درمانی استفاده می کردومی کند. بدین ترتیب،طبیعی است که اگرعلی مریض می شد; یااصولا دارای ناراحتی قلبی بود،قاعدتا می بایست به پزشک مراجعه می کردوسابقه بیماری اودر دفترچه اش منعکس می شد. وی با اینکه سیگار می کشید،اما معاینات پزشکی نشان داد که سیگار تاثیرچندانی برجسم او نگذاشته است.بنابراین احتمال هرگونه سکته قلبی یا بیماری مشابه،بدون اینکه سابقه ای داشته باشد،بعید به نظر می رسید.
پروفسور حامد الگار در نوشته ای توضیح داده که شرایط مرگ دکتر شریعتی،این ظن را به شدت تقویت می کند که وی به دست ساواک به قتل رسیده است.اوعنوان می کند که حتی اگرشریعتی را به قتل نرسانده باشند،او به حق درخورعنوان “شهید” است. این شاید مهمترین موضوعی است که باید درباره شریعتی به آن توجه کرد.
شهیددکتر علی شریعتی پس ازمرگ خود،بیش از پیش در بین جوانان مطرح شد و کتابهایش بارها و بارها تجدید چاپ شدند.مرگ او– همچنان که خود می خواست – مرگی بزرگ و تاثیرگذار بود، همچنان که زندگی اش همین گونه بود.
نظرات شما عزیزان: